تبليغاتX
علی کوچولو و یک دنیا حرف

علی کوچولو و یک دنیا حرف

بعضی وقت ها یک بخش کوتاه از یک ترانه میتونه یک دنیا حرف باشه

در كلبه بسته بود يك كنده بزرگ درخت ،  يك تبر كه تيغه اش تا نيمه در كنده فرو رفته بود و كمي هيزم شكسته اولين چيزي بود كه در مقابل كلبه جلب توجه مي كرد . چوپان به طرف در كلبه رفت و كلون فلزي پشت در را به صدا در آورد و چند لحظه منتظر ماند . خبري نشد . من به سمت پنجره رفتم تا نگاهي به داخل بندازم ولي داخل كلبه تاريك بود و چيزي پيدا نبود . چوپان داد زد : كسي اينجا نيست ؟ استاد شما داخل هستيد ؟  اما صدايي شنيده نميشد . در همين بين بود كه صداي ندا را شنيدم كه اينگار داشت با كسي صحبت مي كرد . صدا از پشت ديوار كلبه بود قبل از اينكه بخواهم به اون سمت بروم ديدم كه ندا و يك پروانه ديگه به سمت ما اومدن اونها دست هم را گرفته بودن و با هم پرواز مي كردن . پروانه شباهت زيادي به ندا داشت البته اون بالهاش رنگي بود و به نظر مي رسيد كه خيلي از ندا سالخورده تر و بزرگتر باشه . با تعجب پرسيدم : ندا كجا رفتي ؟ مي بينم كه دوست پيدا كردي ! نمي خواي دوستت را به ما معرفي كني ؟

ندا با ذوق و شوق زياد گفت : اين فلوره!  اون هم مثل من يك حاميه . حامي خلوت نشين

فلور با ادب خاصي كه الان ديگه بهم ثابت شده شخصيت همه حامي هاست سلام كرد و گفت : چرا اينقدر دير اومديد خلوت نشين تا ظهر اينجا بود و بعد براي عبادت به كوهستان رفت به من گفته بود كه شما مي آييد و موقع رفتن هم دو تا پاكت نامه داد كه به شما بدم و گفت كه از شما پذيرايي كنم . از در پشت كلبه بياييد داخل همه چيز براي استراحت شما آماده است  . اين را گفت و رفت ندا هم به دنبالش ، به چوپان نگاه كردم ديدم اشك توي چشمهاش جمع شده و با پشت دست چشمش را پاك مي كنه گفتم : تو چرا دار ي گريه مي كني ؟ چوپان در حالي كه سعي مي كرد بغض صداش را پنهون كنه گفت : گريه نمي كنم يه چيزي رفته توي چشمم . من اين همه راه اومده بودم كه فقط خلوت نشين را ببينم .اما حالا ! ...

گفتم : ناراحت نباش كاريش نميشه كرد اتفاقي بوده كه مي بايستي مي افتاده ولي چيزي كه برام عجيبه اينه كه خلوت نشين از كجا مي دونست كه ما قراره به ديدنش بيايم و خيلي دوست دارم زود تر بدونم كه توي اون نامه اي كه برام  گذاشته چي نوشته  ؟ بيا بريم داخل بيا ...

با چوپان رفتيم داخل كلبه . يك كلبه چوبي كوچك با يك ميز در وسط يك تخته خواب در يك گوشه و يك شومينه هيزمي در سمت ديگه كه مجموع اساس و وسائل داخل كلبه را تشكيل مي داد .  مشخص بود كه كلبه قديمي و فرسوده هست و قدمت زيادي داره ولي همه جا به طرز عجيبي تميز و مرتب بود . روي لبه تخت نشستم و خودم را رها كردم روي تخت  با اينكه فلور و ندا و چوپان هم داخل كلبه بودن ولي سكوت و آرامش عجيبي توي كلبه حاكم بود . چشم هام را بستم و به خواب رفتم . توي عالم خواب روياي شيريني را ديدم كه هنوز لحظه به لحظه اش توي خاطرم هست . باز هم همون خوابي كه شب قبل ديده بودم . خودم را در مقابل كارگاه  رويا بافي ديدم . در كارگاه نيمه باز بود .  با دست درب را فشار دادم و باز شد  در انتهاي تاريك اتاق و در پشت ميز بلندي كه به امتداد اتاق ادامه داشت كسي رو ديدم به سمتش رفتم صورتش پايين بود . پرسيدم تو كي هستي ؟

وقتی صورتش را برگردوند تا به من نگاه کنه یک نور خیره کنده همه جا را فرا گرفت که  همه چیز را در سفیدی محض فرو برد و من باز هم از خواب پریدم ...

ادامه دارد ...

+نوشته شده در 88/04/31ساعتتوسط علی کوچولو | |

در مسير رودخانه به پيش مي رفتيم و ندا كمي جلو تر بر بالاي سرمون پرواز مي كرد تقريبا ظهر شده بود ولي كم كم خستگي راه داشت برما چيره ميشد و آین از سرعت ما كاسته بود شايد هم  اين طرز فكر كه راه كمي تا هدف مانده و به زودي خواهيم رسيد باعث شده بود كه كمي سنگينتر قدم برداريم . در همين موقع بود كه ندا فرياد زد : ديدم ...ديدم .. درختها را ديدم... جايي كه رودخانه دو قسمت ميشه را ديدم .  و بعد كمي تند تر بال زد و رفت و من صداش كردم : صبر كن همه با هم بريم صبر كن و شروع به دويدن كردم چوپان هم  پست سر من مي دويد .

 ناگهان چوپان فرياد زد ندا  ... مراقب باش يك پرنده داره به طرفت مياد . با شنيدن صداي چوپان اينگار كه يك دفعه يخ زدم و درجاي خودم ميخكوب شدم . به بالا نگاه كردم و ديدم كه يك  پرنده سياه داره به سرعت به ندا نزديك ميشه الان كه فكر مي كنم مي بينم كه  از اون لحظه به بعد تمام اتفاقاتي كه در كمتر از چند ثانيه رخ داد به نوعي غير ارادي بود من كوله پشتي را از پشتم باز كردم صندوقچه را بيرون كشيدم دست بردم داخل صندوقچه بدونه اينكه دنبال چيز خاصي گشته باشم ديدم كه توي دستم چند تا دارت قرار داره و به سرعت يكي از دارت ها را به سمت پرنده پرتاب كردم . ولي قدرت پرتاب كم بود و دارت قبل از رسيدن به پرنده به سمت پايين برگشت . با تمام وجود فريادكشيدم : نداااااااااااااااااااااا ...  ندا به طرف ما نگاه كرد پرنده درفاصله خيلي كمي ازش قرار گرفته بود يك لحظه چشمهام را بستم و احساس كردم كه براي هميشه از دست دادمش .

صداي خنده چوپا عجيبترين چيزي بود كه باعث شد دستهام را از جلو صورتم دور كنم و چشمهام را باز كنم . ندا در فاصله  چند سانتي جلو من ايستاده بود توي هوا و با تعجب به ما نگاه مي كرد . من حاج و واج مونده بودم روبه چوپان نگاه كردم كه هنوز داشت مي خنديد  گفت : اين ندا خيلي باحاله  ! پرنده از توش رد شد و روي زمين يك موش را شكار كرد . ندا چطوري اين كار را كردي ناقلا !

تازه فهمیدم چه خبر شده . ندا توانايي اين را داشت كه نامرئي بشه يعني اون يك موجود واقعي  با جسم فيزيكي نبود . شايد كمي باور كردش براي كسي كه مستقيم در اين جريان نبوده سخت باشه ولي وقتي خوب فكر كني مي بيني براي موجودي مثل ندا پروانه اي با صورت و شمايل يك دختر كه مي تونست حرف بزنه محو شدن و نامرئي شدن چيز عجيبتر و غير قابل باور تري نيست .

ندا كه تا اون لحظه در سكوت به من نگاه ميكرد گفت : اين ديوونه بازيا چي بود درآَوردي من حامي تو هستم من قراره مراقب تو باشم  و بعد با اخم به من نگاه كرد . اخمي كه بجاي ترسناك كردن چهرش صورتش را زيباتر و دوست داشتني تر مي كرد !

گفتم : ندا تو را به خدا ديگه ازم دور نشو جاي تو روي شونه منه اينجا ...دست خودم نبود وقتي چوپان دادكشيد نمي دونم چي شد ديگه نفهميدم دارم چكار مي كنم  دست خودم نبود .

ندا گفت : واي علي من چكار كنم از دست تو . شما آدم ها چرا اينقدر زود تحت احساسات ديگران قرار مي گيرد اين يك نقطه ضعفه بزرگه علي ... هيچ وقت اجازه نده كه فكرت و قدرت تصميم گيريت تحت كنترل و اراده خواست ديگران قرار بگيره

حق با ندا بود من جو گير شده بودم . و جو گير شدن يك نقطه ضعف بزرگه از اون به بعد تصميم گرفتم كه اين ضعف را پوشش بدم و برطرفش كنم . چوپان گفت : بچه ها خيلي دير شده فكر نمي كنم ديگه به موقع برسيم بهتره زودتر حركت كنيم .

نمي دونم چرا در اون لحظه احساس كردم كه ابهت و بزرگي كه از چوپان توي ذهنم شكل گرفته بود ناگهان ويران شد . حالا احساس مي كردم كه چوپان هم يك انسان معمولي مثل ديگرانه اون هم معجوني از خوبي ها و بديهاست  و در كنار تمام خوبيها نقاط ضعف و اشتباهاتي هم در وجودش هست . نبايد اينطور شيفته اش مي شدم و بصورت يك بت بي عيب و نقص مي ديدمش هيچكسي خوب مطلق نيست . ولي به حر حال حق با او بود خورشيد از نيمه آسمان گذشته بود و اين به معني آن بود كه ما دير رسيده ايم .چند قدم كه جلوتر رفتيم ما هم درختها را ديديم جايي كه رودخانه به دو قسمت مي شد در بين چندين درخت بلند و كهن سال يك كلبه چوبي به چشم مي خورد . ازقسمت كم عمق رودخانه عبور كرديم  و به كلبه رسيديم .

 

ادامه دارد ...

+نوشته شده در 88/03/28ساعتتوسط علی کوچولو | |

از مسير باريكي كه از كنار پرتگاه عبور مي كرد گذر كرديم  بعضي از جاها آنقدر مسير باريك ميشد كه دست در دست هم مي داديم و چوپان مثل يك برادر بزرگتر به من توجه داشت و مراقب بود كه به سلامت از آنجا عبور كنيم و حتي يك بار كه يك سنگ در زير پايم لغزيد زير بازويم  را گرفت تا پرت نشوم . چقدر حس خوب و دوست داشتني بود وقتي كه يك نفر اينطور مراقبم بود تا آن زمان تجربه داشتن يك برادر بزرگتر را تجربه نكرده بودم هميشه به تنها بودنم افتخار مي كردم ولي آن روز از ته دل مي خواستم كه يك برادر بزرگ داشته باشم و چوپان بدون هيچ منتي اين موهبت را برايم ايجاد نموده بود . وقتي كه به بالاي قله رسيديم يكي از زيباترين مناظري كه از زمان ترك كارگاه در سرزمين دور ديده بودم در مقآبل چشمهام ظاهر شد  واقعا تصورش را هم نمي كردم كه روي  زمين چنين جايي وجود داشته باشد . آن سوي كوه هيچ  شباهتي به مسيري كه پيموده بوديم نداشت . در مقآبل چشمهامان چمنزاري سبز كه تا بي نهايت ادامه داشت جلوه مي كرد و اولين چيزي كه به چشم مي خورد وجود آبشاري بود كه از كوه مجاور به رودخانه اي كه در بستر دشت جاري بود مي ريخت  . نزديك ظهر بود رو به چوپان كردم و گفتم : زياد وقت نداريم بايد روزتر خلوت نشين را پيدا كنيم حالا توي دشت به اين بزرگي از كدام سمت بايد برويم ؟

چوپان در حالي كه با دست چانه اش را مي خواراند گفت : اينطور كه به من گفته اند بايد به سمت آبشار برويم و بعد در مسير رودخانه به جلو برويم گفتند جايي كه رودخانه به دوشاخه تقسيم مي شود چند درخت قديمي و بزرگ هست كه  در كنار آن كلبه اي وجود دارد و خلوت نشين را مي توانيم در آنجا پيدا كنيم .

ندا گفت : زود باشيد حركت كنيم . داريم وقت را از دست مي دهيم چيزي تا ظهر  نمونده

گفتم : بايد تا آبشار بدويم اين چمزار زيبا جون ميده براي دويدن . اين را گفتم . و شروع كردم به دويدن چوپان هم با گام هاي بلند شروع به دويدن كرد و در كمتر از چند لحظه به من رسيد ندا بالاي سرمون  پرواز مي كرد و همه شاد و سر حال در سراشيب ملايم كوه به طرف آبشار مي دويديم . نسيم خنكي كه از طرف آبشار مي وزيد و به صورت مون مي خورد پرنده هاي رنگارنگي كه در فاصله كمي از ما پرواز مي كردند و چمن سار سرسبزي كه در ميان وزش نسيم موج مي خورد حس كودكي را در آدم زنده مي كرد من با جست و خيزهاي بلند به هوا مي پريدم و در سراشيبي ملايم كوه مي دويدم . چند باز چوپان از من جلو زد ولي باز سرعت دويدنش را كم كرد تا من هم به او برسم . قدمهاي بلند و عضلات ورزيده چوپان  از اون يك مرد واقعي ساخته بود  وقتي به كنار آبشار رسيديم كوله پشتيم را به زمين انداختم و من بي اختيار تا چند قدم داخل آب رودخانه دويدم و تقريبا تا كمر توي آب قرار داشتم . شروع كردم با دست آب را به سمت بالاي سرم پاشيدن و بعد سرم را تا گردن داخل آب فرو بردم . خنكي آب روح آدم را تازه مي كرد و آرامش عجيبي را هديه مي داد .ذرات ريز آب كه در اثر ريزش از بالاي آبشار به هوا بر مي خاست چشمها را جمع مي كرد و برخورد آنها با صورت طراوت خاصي داشت . چوپان در حال پر كردن  قمقمه آب از كنار آب بود . ندا از كنار رود فرياد مي زد علي مراقب خودت باش سرما مي خوري پسر ... بسه بيا بيرون شدي موش آبكشيده ...

به چوپان گفتم : راه بيفتيم من از توي آب ميام و چوپان با حركت دست تاييد كرد كوله پشتي را برداشت و در كنار رود به راه افتاد و من هم كم كم فاصله ام را كمتر كردم و از آب بيرون آمدم . خيسي لباسهام كمي سنگينم كرده بود و كفش هام كه پر از آب بود شلپ شلپ صدا مي داد . تقريبا ظهر شده بود و من شديدا احساس گرسنگي مي كردم  كمي از سرعت حركتمون كاسته شده بود ولي همچنان به پيش مي رفتيم

ادامه دارد ...

 

+نوشته شده در 88/03/21ساعتتوسط علی کوچولو | |

مرد هيكلي و خوش چهره اي بود هر وقت كه يادش مي افتم اون  چهره مردونه با اون ابروهاي كشيده و چشمهايي سياهش كه يك غم قديمي را توي نظر آدم مجسم مي كرد به ياد مي آورم   من را توي زمين و آسمان گرفت ، اگر توي لحظه آخر به كمكم نرسيده بود معلوم نبود كه الان كجا بودم  به هر حال اون من را نجات داد و همين اتفاق هم شروع آشنايي من با چوپان بود ، بله اسمش چوپان بود من هم اولش برام عجيب بود وقتي ازش پرسيدم اسمت چيه و گفت چوپان با تعجب پرسيدم چوپاني كه حتما شغل و كار شاست ، اسمت چيه ؟ و اون با صداي گرم و خشكي كه داشت بهم گفت : نه كارش چوپاني نيست بلكه اسمش چوپانه و ازاهالي يك روستاي خيلي دور دست هست كه اصلا توي روستاشون هيچ دام و حيواني ندارند كه بخواد چوپانيشون را بكنه به هر حال اسم چوپان برام تداعي گر يك حرف از پدر بزرگ بود كه مي گفت : هميشه در اطراف ما كساني هستند كه ذاتا كارشون هدايت كردن ديگرانه حالا يا به مسير درست يا اشتباه ولي به هرحال كارشون هدايت كردنه  درست مثل چوپانها كه گله را هدايت مي كنند و اگر راه را بلد باشند گله رابه سلامت به مقصد ميرسانند ولي اگر ناشي باشند و نابلد گله را طعمه پرتگاه ها و حيوانات درنده مي كنند .

از چوپان پرسيدم : تو اينجا چكار مي كني  : مسيرت كجاست از كجا مي آي و به كجا مي خواهي بري اصلا يك باره از كجا پيدات شد كه به كمك من اومدي ؟

چوپان پاسخ داد : من خيلي وقت پيش از اين مسير عبور كرده بودم و داشتم براي ديدن كسي كه در پشت اين كوه زندگي مي كنه مي رفتم ولي در بين راه احساس كردم كه از فاصله خيلي دوري صداي شنيدم صدايي شبيه زمزمه كردن در بين باد كه مرتب تكرا ر مي كرد : برگرد ... برگرد ... اولش بي توجه بودم و فكر كردم كه دچار خيال شدم ولي صدا كاملا واقعي بود و تصميم گرفتم كه برگردم و وقتي به اينجا رسيدم تو را ديدم و حالا هم كه اينجا هستم . پرسيدم : صدايي كه شنيدي صداي يك زن بود .چوپان گفت آره  ! تو از كجا مي دوني ؟ گفتم من هم صداشو شنيدم ولي اون اسمم را صدا مي كرد و همون هم باعث شد كه من به پشت سرم نگاه كنم و اين اتفاق پيش بياد . ندا كه تا اين لحظه سكوت كرده بود و بالاسرمون داشت مي چرخيد اومد پايين و روي شانه ام نشست و با صدايي كه اينگار خجالت كشيده بشه گفت : سلام  .

 چوپان با حالتي متعجب در حالي كه چشمهاش گرد شده بود جواب داد : سـ .. سـ ..سلام تو ديگه چه جورموجودي هستي ؟ و من جواب دادم : اين نداست دوست و همسفر منه اون يك پروانه است والبته نه يك پروانه معمولي خوب يك كمي توضيحش سخته ولي تو در همين حد قبول كن ديگه كه اون يك پروانه است و همراه و همسفر منه

ندا با همون لبخند هميشگي رو به من كرد و گفت : علي خيلي خوشحالم كه نجات پيدا كردي وقتي كه داشتي اون حرف ها رو بهم ميزدي و مي گفتي كه اگر مهربان و پدر بزرگ را ديدم چي بهشون بگم گريه امانم نمي داد كه بهت بگم من فقط تا زماني زنده هستم كه تو هم باشي اين زندگي يك حاميه پايان كار تو پايان كار من هم هست . خيلي خوشحالم كه يك باره ديگه مي تونم روي شانه ات بشينم .

بعداز حرف ندا بود كه تازه يادم اومد از چوپان براي نجات جونم تشكر نكردم و در حالي كه دستم را به سمتش دراز مي كردم گفتم : نمي دونم چطور بايد از شما تشكر كنم شما جون من را نجات داديد و من مديون شما هستم .

چوپان كه بد جوري به ندا خيره شده بود و توي فكر بود به خودش امد و گفت : نه از من تشكر نكن هر كسي ديگر هم جاي من بود همين كار را مي كرد بايد از اون صداي مرموز تشكر كني كه باعث شد من اينجا برگردم .من توي زندگيم چيزهاي عجيب زياد ديدم و با آدمهاي  مختلفي برخورد كردم همين الان هم دارم به ديدار يكي از همون آدم ها مي رم مردي كه ميگن بيش از هزار ساله كه داره عبادت مي كنه دارم ميرم تا جواب سوالي را ازش بپرسم ولي اين چيزي كه دارم مي بينم غير قابل باوره اين پروانه شبيه آدميزاده فقط خيلي كوچيكتره و بال هم داره .  راستي تو اينجا چكار مي كني تك و تنها با اين فرشته كوچولو روي شونه ات  ؟

با شنيدن اين حرف چوپان من و ندا نگاهي به هم كرديم و بعد با تعجب و هم صدا گفتيم : خلوت نشين ! تو هم داري به ديدن خلوت نشين ميري ؟

چوپان گفت : مگر شما هم خلوت نشين را ميشناسيد  . نكنه شما هم داريد به اونجا مي رويد .

گفتم : بله ما از  سه تا كوخه بلند عبور كرديم توي يك دره عميق سقوط كرديم و از روي اين پل پوسيده رد شديم تا در پشت اين كوه به خلوت نشين برسيم اينجوركه معلومه همسفر شديم با هم دوست عزيز!

چوپان گفت : دوست ! تو به من گفتي دوست ! يعني من دوست تو هستم ؟

گفتم خوب آره مگه چيزه عجيبيه ما الان با هم دوست هستيم ديگه...  دوتا دوست و دو تا همسفر

چوپان در حالي كه چشمهايش پر اشك شده بود با حالتي كه باز هم همون غم عجيب توي چشمهاش كاملا پيدا بود گفت : سالهاست كه ديگه كسي بهم نگفته بود دوست سالهاست كه من تنها هستم و تنها سفر مي كنم و دوستي نداشتم خيلي ممنونم كه من را دوست خودت مي دوني خيلي خوشحالم كه همسفرخوبي مثل تو پيدا كردم

وبعد به طرف من خم شد و من را توي آغوشش گرفت و خيلي صميمي چند بار با دستش به پشت كتفم زد و پيشونيم رو بوسيد راستش كمي برام عجيب بود مردي با اون هيبت و چهره مردنه چنين قلب مهربوني داشته باشه خيلي خوشحال بودم كه يك همسفر پيدا كرده بودم  .

چوپان دستش را دراز كرد و از درختي كه زيرش ايستاده بوديم دوتا سيب چيد  به  طرف ما دراز كرد من يكي از سيب ها را گرفتم توي دستم و بوش كردم معركه بود چوپان سيب دوم را به طرف ندا گرفت ولي سيب از ندا بزرگتر بود و همين هم باعث شده كه هر سه تايي  خندمون بگيره .

با نگاهي به دور دردستها و با دلهايي پر از اراده براي رسيدن به خلوت نشين شانه به شانه هم به راه افتاديم  .

ادامه دارد ....

+نوشته شده در 88/03/15ساعتتوسط علی کوچولو | |

بر فراز قله دوم ایستاده بودیم و مات و مبهوت به پرتگاه عمیقی نگاه می کردیم که در آن سوی قله قرار داشت در واقع سمت دیگر کوهی که از آن بالا آمده بودیم بصورت یک صخره بسیار بلند بود که تا ته دره ای عمیق ادامه داشت . دره ای عمیق و تاریک که بین کوه دوم و سوم واقع شده بود اما چیز جالبی که بلافاصله توجه ما را به خودش جلب کرد وجود یک پل چوبی قدیمی بود که از فراز این قله تا قله مقابل کشیده شده بود . طناب های پوسیده و چوبهای ترک خورده پل نشان از قدمت بسیار زیاد آن داشت و چیزی که بسیار عجیب بود وجود چنین پلی در این جای دور افتاده که به نظر نمی رسد هرگز محل عبور کاروانیان و یا شاه راهی بوده باشد بر فراز آن کوه بود . نگاه کردن به پل که با نسیم ملایم بادی که در حال وزیدن بود رقص آرامی را به نمایش می گذاشت و صدای جیر جیر چوبهای فرسوده آن که در میان دره طنین انداز می شد حس اضطراب و دلشوره عجیبی را در آدم ایجاد می کرد صدای خس خس چوب ها مو را به تن آدم سیخ می کرد احساس می کردم که هوا کمی سرد تر شده حتی سرد تر از ابتدای صبح که هنوز خورشید طلوع نکرده بود . رو به ندا کردم و گفتم : اینگار به پایان مسیر رسیدیم ازاینجا به بعد دیگه راهی وجود نداره بجزء این پل فرسوده که مشخصه سالها کسی ار روی آن عبور نکرده و با این وضعیتی که داره احتمالا ما آخرین شاهدان آن هستیم .

ندا در حالی که به آن سوی پل خیره شده بود گفت : آن درخت سبز را بر فراز کوه مقابل می بینی شرط می بندم درخت سیب باشه وای من َعاشق بوی سیب هستم . علی سیب بهترین صبحانه دنیاست بیا تا پیش آن درخت با هم مسابقه بدیم من پرواز می کنم و تو می دوی شرط می بندم که نمی تونی زودتر از من بهش برسی

توقع شنیدن هر پاسخی از طرف ندا را داشتم جز این . ندا آنچنان به درخت در آن سوی پل خیره شده بود که اینگار اصلا متوجه وجود دره عمیقی که ما بین ما و درخت بود نمی شد و حتی یک لحظه از درخت چشم بر نمی داشت . شرایط عجیبی بود با حرفی که ندا زد جرات گفتن این حرف که من از این دره و عبور از روی این پل وحشت دارم را ازم گرفته بود در واقع می شد به نوعی گفت ترس از یک موضوع باعث شده بود که ترس از موضوعی دیگر را فراموش کنم .یاد حرفهای ندا افتادم اینکه می گفت باید خودت را در نقطه هدف ببینی و با تمام وجود خودت را در مقصدی که می خواهی برسی تجسم کنی اونوقت همه چیز دست به دست هم میده تا تو را به هدفت برسونه .

تصمیم گرفتم همین کار را بکنم به درخت خیره شدم و یکی از سیبها را بر روی یکی از شاخه ها تشخیص دادم و بعد خودم را در شرایطی دیدم که در حال چیدن آن سیب از درخت هستم . این تجسم برام کاملا ملموس و واقعی بود دیگه صدای جیر جیر چوبها را نمی شنیدم و متوجه رقص پل چوبی در وزش باد نبودم با تمام وجودم فریاد زدم : به طرف درخت سیب...

و شروع به دویدن کردم ندا هم بالای سر من در حال پرواز کردن بود و تمام سعی ام بر این بود که قبل از ندا به درخت برسم وقتی بر روی تیرک های چوبی پل قدم می گذاشتم احساس بی وزنی می کردم بر اثر دویدن من بر روی پل یک حرکت موجی شکل بصورت نوسانات یک شکل در طول پل ایجاد شده بود و من فقط به درخت خیره شده بودم و می دویدم تمام ذهن من درگیر تصویری بود که ساخته بودم . درحال چیدن سیب از درخت . پل را از نیمه گذرانده بودیم  بعضی از تخته های کف پل شکسته بود اما قدم های من خود به خود طوری تنظیم شده بود که بر روی تخته های سالم فرود می آمدبدون اینکه متوجه آنها باشم . نمی دونم چرا یک لحظه احساس کردم که کسی از پشت سر یعنی از همان ابتدای پل من را صدا زد صدا  شبیه صدای زنی بود که در میان باد زمزمه می کرد . صدایی عجیب که اسمم را صدا می رد نا خودآگاه در حالی که می دویدم به پشت سرم نگاه کردم ولی کسی در آنجا نبود با صدای ندا که فریاد می زد : علی ... مواظب باش ... به خودم آمدم ولی دیر شده بود قدم بعدیم درست در جایی فرود آمد که تخته آن شکسته بود و سوراخی  را به وجود آورده بود.

 تا کمر در بین سوراخ فرو رفتم دست هایم را دراز کردم و محکم به طناب های کنار پل چنگ انداختم ولی تخته چوب جلویی هم شکست و من کاملا در زیر پل قرار داشتم ندا فریاد می زد : به پایین نگاه نکن دستهات رو محکم بگیر . علی خودت را بکش بالا من زورم نمیرسه . تازه این موقع بود که متوجه شدم ندا از پشت یقه پراهنم داره من را به طرف بالا می کشه ولی اون  کوچکتر از حدی بود که نیروی لازم برای این کار را داشته باشه  به مقابلم نگاه کردم فقط دو متر تا انتهای پل فاصله داشتم اگر می تونستم خودم را بالا بکشم و به روی پل برگردم دیگه به انتهای پل رسیده بودم تمام نیروم را توی بازوهام جمع کردم و خودم را به سمت بالا کشیدم کف دستهام را روی تخته جلویی گذاشتم و تا کمر بالا آمدم ولی درست زمانی که زانوی راستم را روی تخته گذاشتم تا خودم را بالا بکشم تخته از وسط به دونیم شد و به اعماق دره سقوط کرد و در سیاهی گم شد این بار من فقط تونستم  دست راستم رابه طناب کنار پل برسونم وبا یک دست آویزان شده بودم . احساس می کردم که دستم از کتف در حال جدا شدنه کم کم احساس بی حسی بهم دست میداد دیگه نمی تونستم خودم را نگه دارم . به ندا گفتم : ندا اینگار اینجا دیگه آخر کار منه . تو به راهت ادامه بده و مهربان را پیدا کن وقتی  دیدیش سلام منو بهش برسون و بگو علی همیشه دوستت داشت و آرزو داشت که یک باره دیگه به تو برسه . سلام منو به پدر بزرگ برسون و بگو علی گفت منو ببخش که نتونستم شاگرد خوبی باشم . توی صورت ندا خیره شده بودم . ندا دیگه لبخند بر لب نداشت و قطرات اشک مثل بارون از چشمهای زیباش پایین می آمد . خیلی آروم و آهسته انگشتهام را باز کردم تا من هم در سیاهی اعماق دره محو و ناپدید بشم . اما درست در همین لحظه بود که دستی من را در زمین و آسمان گرفت و به طرف بالا کشید .

ادامه دارد ...

+نوشته شده در 88/03/11ساعتتوسط علی کوچولو | |

بعد از یک سقوط درست و حسابی و قرار گرفتن در پایین یک دره عمیق حالا باز هم یک کوه بلند را در پیش داشتیم و باز هم باید از ابتدا شروع به بالا رفتن می کردیم البته این سقوط و این شروع دوباره برای ما چیز سخت و نا خوشایندی نبود چرا که برای اینکه بتوانیم صعودی بلند تر و دستیابی به قله ای بلند تر را تجربه کنیم لازم بود که این سقوط را انجام دهیم و از این بابت که با این کار یک قدم به هدف اول که همانا رسیدن به خلوت نشین بود نزدیکتر می شدیم به ما دلگرمی و امید می داد . ندا که از همون ابتدا با جسارت خاصی با این مسائل موافق بود و اینقدر به کاری که می کردیم ایمان داشت که سر سوزنی تردید در رفتار و حرفهاش دیده نمی شد این من بودم که بعضی اوقات در هنگام  تصمیم گیری کمی دچار تردید می شدم در حالی که قدم در راه صعود به قله دوم گذاشته بودیم ندا چند قدیمی از من فاصله گرفت و به سمت چند شاخه گل که در نزدیکی ما روییده بود رفت بروری یکی از گلبرگ ها نشست و درداخل گل فرو رفت من همینطور از دور به او خیره شده بودم و دوست نداشتم هیچ سوالی ازش بپرسم چون می دونستم که حتما برای کاری که می کنه دلیل داره .

بعد از چند لحظه ندا از روی گل بلند شد چرخی در آسمون زد و باز هم آمد نشست روی شانه من و با لبی خندان گفت : وای علی نمی دونی شستن دست و صورت با شبنم هایی که روی گلهای وحشی میشنیه چقدر به من طراوت و شادابی می ده ببخشید منتظرت گذاشتم ولی باور کن که نمیتونستم ازش بگذرم

گفتم : ندا یک چیزی را می دونی ؟ با اینکه هنوز ۲۴ ساعت نشده که با هم آشنا شدیم ولی اینقدر برام عزیز و دوست داشتنی هستی که احساس می کنم سالهای سال می شناسمت راستی تو که از من بزرگتری و سالها پیش پدر بزرگ بودی چطوری بود که من هیچ وقت قبلا تو را ندیده بودم ؟

ندا نفس عمیقی کشید و گفت : علی خیلی وقتها خیلی جیز ها خیلی افراد در اطراف ما هستند و همیشه هم بودن ولی ما هرگز به آنها توجه ای نمی کنیم . توی کارگاه پدر بزرگ هر روز هزاران پروانه متولد می شد. از یک طرف پروانه های سفید وارد میشدند و از طرف دیگه پروانه های رنگی که شما بالهاشون را نقاشی کرده بودید خارج می شدند . شما اینقدر این صحنه براتون تکراری شده بود که دیگه تمام پروانه ها را مثل هم می دیدید . من همیشه تورا می دیدم و خیلی وقت ها با پدر بزرگ در مورد تو صحبت می کردم . یک روز پدربزرگ حرف عجیبی بهم زد که مسیرزندگی من را عوض کرد .

پرسیدم : حرف عجیب ! منظورت چیه ؟

ندا پاسخ داد : پدربزرگ که متوجه شده بود من توجه خاصی به تو دارم یک روز به من گفت دوست داری تبدیل به یک حامی بشی ؟

می دونی علی کمال مطلق برای یک پروانه اینه که به یک حامی تبدیل بشه و این آرزوی هر پروانه ای هست که این فرصت براش ایجاد بشه و من که در پوست خودم نمی گنجیدم فریاد زدم پدر بزرگ ... یعنی ممکنه ! بله می خوام با تمام وجودم هم می خواهم

و بعد پدربزرگ با حرفی که زد من را خوشبخت ترین پروانه دنیاکرد چرا که چه چیزی برای من می تونست خواستنی تر از این باشه که حامی تو بشم کسی که از روزی که وارد کارگاه شدی از زمانی که یک نوزارد کوچک بودی همیشه و همه وقت کارم نگاه کردن به تو بود

حرفهای ندا برام خیلی جالب بود چیزهایی را می شنیدم که تا اون موقع هرگز خبر نداشتم می دونستم که بعضی از پروانه ها تبدیل به حامی می شوند و برای همیشه در کنار بعضی انسانها باقی می مانند ولی هیچوت نمی دونستم که من هم یک حامی دارم  رو به ندا کردم و گفتم : ندا خیلی برام عزیزی همیشه کنارم بمون !

باورم نمیشد باز هم اینقدر گرم صحبت شدیم که متوجه گذر زمان نشدم وقتی به سمت قله نگاه کردم با تعجب دیدم که کمتر از صد قدم تا بالای قله باقی مانده به ندا گفتتم محکم بشین و شروع کردم به دویدن و با تمام سرعتی که میتونستم صد قدم را بالا رفتم . بر فراز قله دوم با صحنه عجبی رو برو شدیم .

 

ادامه دارد ...

پ ن ۱: سالهاست که دارم وبلاگ علی کوچولو را می نویسم و بارها مطالب قبلی را پاک کردم و از نو شروع کردم اینجا همیشه برای من یک محیط شخصی بوده و هست هرگز توقع نداشتم که کسی بیاد و نوشته  هام را بخونه ولی همیشه مورد لطف دوستان خوبم قرار گرفتم و می خواهم بدونن که از صمیم قلب یک یکشون را دوست دارم . الان چند وقتی هست که مشغول نوشتن رمان صندقچه توی وبلاگ شدم و خیلی خوشحالم که این داستان تونسته در بین گروهی از دوستان خوبم جای خودش را باز کنه و مورد توجه قرار بگیره  با اینکه باز هم می گم اصلا توقع ندارم که کسی حرف هام را بخونه ولی از دوستانی که نظر میگذارن خواهشم اینه که اگر یک بخش ازاین داستان را خوندید و خوشتون اومد بروید و از ابتدا بخونید و بعد نظر بدهید من شب اولی هم که شروع به نوشتن این داشتان کردم گفتم احتمالا از این به بعد متوجه نوشته های این وبلاگ نخواهید شد

نتیجه گیری و جمعبندی را میسپاریم به پایان داستان که البته هنوز در ابتدای ماجرا هستیم ولی لازم به توضیح دیدم که عرض کنم درسته که سبک نگارش اینداستان تخیلی هست ولی این جریان صرفا بستری بود که به این بهانه بتونم حرف هام را بزنم فقط همین فقط کافیه جدا از اینکه شخصیت های داستان چه کسانی هستند کمی به دیالوگ های دستان بیشتر توجه کنیم همین !

پ ن ۲ : گویا رنگ بندی قالب و سایز فونتهایی که استفاده می کنم باعث شده دوستان دچار مشکل بشن به همین خاطر از این به بعد کمی درشت تر مینویسم

+نوشته شده در 88/03/08ساعتتوسط علی کوچولو | |

همونطور که گرم صحبت بودیم کم کم به قله اولین کوه رسیدیم . هنوز اول صبح بود و ما با اینکه راه زیادی آمده بودیم ولی احساس خستگی نمی کردم . ولی با دیدن منظره ای که در مقابلم نمایان شد مثل چوب خشک شدم و کم مانده بود که زانو بزنم . در بین کوه اول و دوم یک دره عمیق وجود داشت و ما زمانی با این موضوع مواجه شدیم که درست بر فراز قله قرار گرفته بودیم با حالی شل و وارفته رو به ندا کرد و گفتم : وای خدا این دره چیه اینجا ؟ حالا چکار کنیم این دره خیلی عمیقه یعنی باید از این شیب تند برویم پایین و دوباره از طرف دیگر بیایم بالا این که خیلی طول میکشه اینجوری که تا فردا هم به قله دوم نمی رسیم !

ندا اخمهاش را در هم گره کرد و گفت : علی هیچ دقت کردی همین الان چند تا جمله منفی و مایوس کننده بکار بردی ! با این روحیه و طرز فکر اگر بخواهی به راه ادامه بدی مطمئن باش به هیچ کجا نمیرسی . پسر ما این همه حرف زدیم با هم بعد تو باز داری این همه منفی بافی می کنی ! صندقچه را از کوله پشتی دربیار ببینم ...

من در حالی که از این طرز برخورد ندا جا خورده بودم و پکر شده بودم کوله پشتی را زمین گذاشتم و صندوقچه را بیرون آوردم تا حالا ندا را اینطور بداخلاق و جدی ندیده بودم .

ندا بال زد و از روی شانه ام پایین آمد و در کنار صندقچه روی زمین ایستاد و به من گفت : صندوقچه را باز کن و از داخلش یک تخته اسکیت بیرون بیار !

با تعجب گفتم : تخته اسکیت ! اسکیت به چه درد ما میخوره ! اینجا که نه برف هست و نه چمن می خوای باش چکار کنی ؟

ندا پاسخ داد : مگر نمی خواهی به قله دوم برسیم پس زود باش دیگه تو نمی توانی یک کار را بدون اینکه قبلش همه چیز را بپرسی انچام بدی ؟

صندوقچه را باز کردم و دیدم که از بین لوازم گوناگونی که داخلش بود لبه یک اسنو برد یا همون تخته اسکیت زده بیرون گرفتم و کشیدمش و تخته ای بزرگ در حدود یک متر با عرض چهل سانت بیرون آمد خیلی جالب ود که از توی صندقچه ای در ابعاد سی سانت در بیست سانت یک چنین چیزی بیرون بیاد ولی خوب چیز های غجیبتر از این هم قبلا اتفاق افتاده بود نمونه اش خود ندا !

ندا گفت : صندوچه را ببند و توی کوله بگذار بشین روی تخته باید بریم

کوله پشتی رو به پشتم انداختم و ندا باز هم روی شانه ام نشست روی تخته نشستم و در سراشیبی کوه به طرف پایین سرازیز شدیم . مسیر نا هموار بود ولی تخته به نرمی یک تشک پر بروی سنگها سر میخورد و به پایین می رفت آنقدر سرعتش زیاد بود که اصلا چیزهای اطراف را می دیدم وزمانی که داخل رود خانه کوچکی که در پایین دره در جریان بود از حرکت ایستادیم متوجه اطرافم شدم

هیچ وقت از سقوط کردن خوشم نیامده وقتی تخته از حرکت ایستاد رو به ندا گفتم : همیشه سقوط کزدن اینقدر سریع اتفاق می افته ؟ آن همه زحمت کشیدیم تا صعود کردیم و در قله قرار گرفتیم . دیدی چقدر سریع به ته این دره رسیدیم ؟

ندا با لبخندی گفت : آفرین داری کم کم راه می افتی . خوب داری متوجه راز ها میشی تبریک می گم به نکته خوبی پی بردی .مسیرهای صعود و موفقیت همیشه سخت و زمان بر هستند ولی سقوط کزدن در کمترین زمان ممکن اتفاق می افتد .همیشه همینطور است .

 

ادامه دارد ...

+نوشته شده در 88/03/05ساعتتوسط علی کوچولو | |

 به ندا گفتم : به نظرت موفق مي شويم تا قبل از ظهربه قله كوه سوم برسيم . اين كوه ها بلند تز از چيزيه كه فكرش را مي كردم . ندا پاسخ داد : به راه فكر نكن به مقصد فكر كن ... و به اين موضوع كه بايد تا قبل از اينكه خورشيد به وسط آسمان برسد بر فراز قله سوم باشي . يك گربه موقع پريدن به بالاي ديوار به اين فكر نميكند كه اين ديوار خيلي بلند است و ممكن است موفق نشود بلكه به بالاي ديوار نگاه ميكند و خودش را در آنجا مي بيند و با يك خيز خودش را به بالاي ديوار مي رساند . رمز رسيدن به هدف همينه به همين سادگي كافيه كه خودت را در مقصد ببيني و اين تجسم برايت رنگ واقعيت داشته باشد  .

گفتم : ندا خودمونيم تو هم خيلي چيز سرت ميشه ها  . اين چيزها را از كجا ياد گرفتي

ندا با آن لبخند هميشگي جواب داد : تو خودت همه اين چيزها را مي دوني  فقط من ياد آوري كردم  . بعضي چيز ها هست كه همه مي دونن فقط در طول زمان و بخاطر ياد آوري نشدن غبار مي گيرند و از ياد مي رود .

با اين حرف ندا كاملا موافق بودم چون به تمام چيزهايي كه مي گفت يقين داشتم و باور مي كردم و اين نمي تونست بدونه يك پيش زمينه توي ذهنم به اين سرعت شكل بگيره . معمولا ما آدمها وقتي كه با موضوع جديدي برخورد مي كنيم كه از قبل در موردش آگاهي و اطلاعي نداريم شروع مي كنيم به سوال كردن و پرسيدن نكاتي كه برامون جاي ابهام داره و سعي مي كنيم كه نظر خودمان را به گوينده بقبولانيم ولي وقتي كه موضوع را كاملا درك مي كنيم و سوالي نمي پرسيم به دليل اينه كه از قبل با موضوع ارتباط داشته ايم و فقط فراموش كرديم . درست مثل اينكه يك نوار كاست قديمي كه مدتها بود گم كرده باشيم پيدا كنيم و مجدد گوش كنيم . وقتي خواننده شعر را مي خواند ما توي  ذهنمون  يك كلمه جلوتر هستيم و حتي بعضي وقت ها شروع به همخواني كردن مي كنيم

هوا تقريبا  روشن شده بود و ما در حال صعود از كوه اول بوديم به پشت سرم نگاهي كردم و با تعجب ديدم كه از شهر خيلي فاصله گرفته ايم باور نمي كردم كه اين همه راه آمده باشيم . آن شهر بزرگ كه من توي يك اتاق از يك خونه كوچك از يكي از محله هاي بيشمارش زندگي مي كردم و هفت سال تمام دنياي بزرگ من به چهار ديوارش خلاصه شده بود از اين بالا چقدر كوچك و ناچيز بود . از ندا  پرسيدم  يعني آدمها هم مثل شهر ها هستند ؟

ندا جواب داد : متوجه سوالت نشدم ؟ چند دقيقه هست كه خيلي توي فكري سوال را از وسطش مي پرسي ؟

گفتم : ولش كن بريم ... بهتره به راه مان ادامه بدهيم ...

از كوه بالا مي رفتيم و به حرف زدن مشغول بوديم و با هم تبادل نظر مي كرديم . از هم صحبتي با ندا خيلي لذت مي بردم . حرفهاش خيلي برام دلنشين بود با اون صداي ملوس و زيباش و با اون لبخند هميشگي كه بر روي لبهاش بود و از همه مهمتر اينكه وقتي صحبت مي كردم نگاهش يك لحظه از لبهام دور نمي شد و با علاقه و توجه خاصي به صحبت هام گوش مي كرد هرچند كه من بيشتر سوال مي كردم و اون بود كه با حرفهاش هر لحظه من را به ادامه بحث  ترقيب مي كرد

 

ادامه دارد ...

+نوشته شده در 88/03/02ساعتتوسط علی کوچولو | |

دم دمهاي صبح بود كه با صداي ندا از خواب بيدار شدم هنوز آسمان تاريك بود پرسيدم چرا اينقدر زود بيدارم كردي هنوز كه روز نشده .

گفت : زود باش ديگه حاضر شو ! بايد تا قبل از اينكه خورشيد به وسط  آسمان برسه خلوت نشين را پيدا كنيم وگرنه يك روز ديگر بايدصبر كنيم .

 حق با ندا بود بر اساس آدرسي كه از خلوت نشين داشتيم بايد قبل از اينكه خوشيد به وسط آسمان برسه به سمت شرق حركت مي كرديم و از سه تا كوه  عبور مي كرديم تا به دشتي برسيم كه خلوت نشين در آنجا مشغول عبادت بود . به ندا گفتم : خوب صبر كن تا وسائلم را جمع كنم و برا ي سفر حاضر بشوم . هنوز هيچ كاري نكردم مسافرتي كه نيمه شب براي رفتن تصميم بگيريم و صبح قبل از طلوع خورشيد هم راهي سفر بشويم موقعيت زياد خوبي نيست من كمي استرس دارم .

ندا گفت : لازم نيست چيزي برداري هرچيزي كه لازم داشته باشيم توي صندوچه هست فقط كافيه كه آن را به همراه داشته باشيم . به اين تزتيب شد كه من صندوقچه را توي كوله پشتي گذاشتم ندا بروي شانه راستم نشست و به راه افتاديم ...

از در خانه كه بيرون آمديم كمي احساس سرما كردم . هواي صبح خنك بود و يك دلشوره خاصي را در آدم ايجاد مي كرد .حالتي شبيه قدم زدن در يك خواب را داشتم در امتداد كوچه پاي پياده به راه افتادم در حالي كه كوله پشتي بر روي دوشم بود و يك فرشته كوچك بالدار هم روي شانه راستم نشسته بود  ماه هنوز در آسمان بود  از كنار ديوار باغي عبور كرديم كه سايه درختهاي چنار سر به فلك كشيده اش و صداي بادي كه در بين برگهاش مي پيچيد تصاوير مبهم و پر راز و رمزي را بر روي زمين ايجاد مي كرد .

رفتيم تا از شهر خارج شديم ، هوا گرگ و ميش شده بود و كم كم آسمان رو به روشنايي مي گذاشت ما به سمت كوهستاني كه خورشيد از پشت آن طلوع مي كرد در حركت بوديم . احساس سبكي مي كردم و سردي هواي صبحگاهي ديگه اذيتم نمي كرد . ندا ساكت و آروم روي شانه ام نشسته بود و به دور دستها خيره شده بود . پرسيدم : توي چه فكري هستي ؟ خيلي ساكتي !

ندا بعد از چند لحظه سكوت گفت : داشتم به روزهاي خوبي  كه توي كارگاه بودم فكر مي كردم ياد پدر بزرگ افتادم . يادش بخير خيلي دلم برايش تنگ شده . عاشق طلوع خورشيد بود . يادته پشت كارگاه يك  بيشه زار بود كه بعدش ميرسيد به يك درياچه ؟ پدر بزرگ هرروز صبح به كنار درياچه مي رفت تا به طلوع خورشيد كه از پشت كوه هاي آن طرف درياچه بالا مي آمد نگاه كند .

وقتي كه ندا داشت تعريف مي كرد من هم دقيقا همان صحنه ها را توي ذهنم تجسم مي كردم چون خودم هم چند بار صبح هاي زود كه پدر بزرگ از كارگاه بيرون ميرفت تعقيبش كرده بودم و تمام اين صحنه ها را ديده بودم . عبور از ميان بيشه در فصل پاييز با برگهاي هزار رنگ درخت ها و ترس از اينكه صداي خش خش برگ هاي خشك شده درختان كه روي زمين ريخته بود پدربزرگ را متوجه من نكند . بوي شكوفه هاي بهار نارنج و اقاقيا در فصل بهار كه  آدم را مدهوش مي كرد .منظره زيباي كوه هاي برفي آنطرف درياچه در فصل زمستان كه موقع طلوع خورشيد زيباترين جلوه ممكن را به نمايش مي گذاشت چيزهايي نبود كه من فراموش كنم

مسيري كه در پيش گرفته بوديم كم كم سراپيب مي شد ، در دامنه كوه قرار گرفته بوديم و همين مسئله از سرعت حركتمان كاسته بود سه تا كوهي كه بايد از آنها عبر مي كرديم در مقابلمان نمايان بود چون كوه ها به ترتيب بلند تر مي شد و كوه سوم از پشت كوه دومي كه درست  بعد از كوه اول قرار داشت نمايان بود .

 

ادامه دارد ...

پ ن : در کلوپ مجرد ها هستیم خوشحالمون می کنید اگر به جمع ما بپیوندید

کلوپ مجرد ها

+نوشته شده در 88/02/30ساعتتوسط علی کوچولو | |

یادمه خیلی وقت پیش یعنی اون زمانی که توی کارگاه بودیم یک بار اسم خلوت نشین را از پدر بزرگ شنیده بودم .خلوت نشین سنبل عبادت و انتظار است مردیست به قدمت تاریخ پدر بزرگ می گفت اون جواب همه سوالها را می دونه و خدا به پاس تمام عباداتش پرده یکی از اصرار مگو را از پیش چشمهاش برداشته اون دانای مطلقه و جواب هر سوالی را قبل از اینکه پرسیده بشود آماده دارد . با این پیش زمینه و نامه پدر بزرگ تصمیم گرفتیم که به نزد خلوت نشین برویم . همونطور که توی نامه نوشته بود باید در زمانطلوع آفتاب به سمت خورشید می رفتیم یعنی سحرگاه به سمت مشرق زمین . ندا پیشنهاد داد که تا صبح کمی استراحت کنم چون با تصمیمی که گرفته بودم از فردا وارد بازی های جدیدی می شدم وارد راهی می شدم که پایانش کاملا مه آلود بود و هیچ تصورغالبی نداشتم . روی تخت داز کشیدم و چشم هایم را بستم هنوز دقایقی بیشترنگذشته بود که بخواب رفته بودم که رویای عجیبی دیدم . در مقابل یک درب چوبی ایستاده بودم دستم رار وی در گذاشتم و به طرف داخل فشار دادم  در با صدای چش خش زیادی باز شد یک اتاق بزرگ درمقابلم بود به طوری که انتهای اتاق در تاریکی محو بود و دیده نمی شد در وسط اتاق یک میز چوبی بزرگ و ضخیم بود که تا جایی که چشم کار می کرد ادامه داشت و در دل سیاهی ته اتاق کم میشد تعدادی صندلی با فاصله های زیاد در دو طرف میزبود و چند تا از صندلی ها هم به زمین افتاده بود . ناگهان متوجه یک سایه سیاه بر روی یکی از صندلی ها شدم دستم را بطرفش دراز کرده بودم و به سمتش می دویم ولی هرچه می دویدم فاصله من تا میز اون شخص کم نمی شد اینگار فضای بینمون مدام کش می اومد دلم می خواست فریاد بزنم و صداش کنم ولی هرچه داد می زدم صدایی از گلوم بیرون نمی آمد . ناگهان اون سایه سیاه به طرف من برگشت و سرش را کمی بالا گرفت جهرش خیلی تاریک بود و نمی شد درست تشخیصش داد . نمی دونم چی شده که باخداگاه دادزدم مهربااان ... و نا گهان احساس کردم که جهره سایه برای لحظه ای روشن شد بله خودش بود خود خود مهربان خواستم باز هم به سمتش بروم ولی این بار این صندلی مهربان بود که درامتداد میز دور می شد و آرام آرام در دل تاریکی ته اتاق محو شد  . من در همین لحظه سراسیمه از خواب پریدم . ندا درو و برم پر میزد و خیلی مضطرب به نظر میرسید و حالتی که گویا ترسیده باشه پرسید ؟ علی حالت خوبه ؟ چیزی نمی خواهی ؟ در حالی که نفسم به شماره افتاده بود با حرکت دست نشان دادم که چیزی نمی خوام و حالم خوبه و بعد از اینکه کمی نفسم جا آمد خوابم را برای ندا تعریف کردم و اون هم در پاسخ گفت : این یک رویای صادقه بوده یعنی باید منتظر بود که چه اتفاقی منمکنه بی افته و من اون خواب را برای همیشه بخاطر دارم تا در زمان مناسب تخققش را ببینم . توی همیین فکر ها بودم و با ندا خاطرات گذشته ام رو مرور می کردیم که کم کم خواب بازهم بر چشمهام سنگنی کرد و غرق در خواب شدم

 

ادامه دارد ... .

+نوشته شده در 88/02/27ساعتتوسط علی کوچولو | |